|
فکاهی و جوک های روز پدر از پسر پرسید من را دوست داری یامادرت را پسر گفت:دختر همسایه را
| ||||
|
دیوانه ای سر رفیقش را از تنش جدا و در زیر تخت پنهان کرده بود . آمر دیوانه خانه وقتی از موضوع باخبر شد ، از دیوانه پرسید : ای خو دوست و رفیقت بود چرا سر یشه بریدی ؟ دیوانه گفت : میخاستم ببینم که وختی از خو بیدار میشه آیا سر خوده پیدا کده میتانه یا نی ؟ !!! [ 92/01/14 ] [ 11:26 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
مادری پسر خرد سالش را به یک محفل عروسی برده بود . پسرک به خانم همسایه شان که یک خانم نهایت قشنگ و زیبا بود ، چشم دوخته بود . مادرش وقتی متوجه شد ، پرسید : جان مادر ! چرا طرف زن همسایه ما ایقدر سیل میکنی ؟ پسرک گفت : مادر ببین چقدر مقبول اس . مادرش گفت : آه بچیم ! همسایه ما یک مرد پول دار و ثروتمند بوده زن مقبول گرفته . پسرک آهی کشید و گفت : خی پدرم حتماً ده وخت عاروسی ( عروسی ) غریب و مفلس بوده ! [ 92/01/14 ] [ 11:25 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
یک ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻗﻬﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺷﻮﻫﺮ-: ﺩﺭ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﻮﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺻﺒﺢ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻭﻗﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺗﺎ ﺯﻧﺶ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺯﻥ-: ﻫﻢ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺭ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺨﯿﺰ ﺻﺒﺢ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ [ 92/01/14 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
یک ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﭼﻪﺀ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺣﻞ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻮﺷﺖ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮒ ﺳﺒﺰ ﺗﺤﻔﻪﺀ ﺩﺭﻭﯾﺶ. ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺻﻔﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺖ ﮐﻢ ﻣﺎ ﮐﺮﻡ ﺷﻤﺎ . [ 92/01/14 ] [ 10:55 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
پسر جوانی حین برگشت از سفر دید که پدر و همه برادرانش ریش های دراز گذاشته اند . دفعتاً به گیریه شده و با وارخطایی پرسید : تیز بگوئین چی گپ شده ؟ چی بلایی به سریتان آمده ؟ کی مُرده ؟ چرا ایقدر ریش های دراز ؟ پدرش که یک آدم سخت و ممسک بود ، با قهر و غضب گفت : احمق دیوانه چرا ماشین ریش تراشی ره کتی خود بُرده بودی ؟ [ 92/01/14 ] [ 10:49 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
یک پسر به یک دختر درس ریاضی میداد پسر دختر را بوسید؛دوباره بوسید او را و گفت اینرا جمع میگویند.دختر پسر را بوسید و گفت ای را منفی گویند بعدأ یک دیگر را بوسیدند و گفتند ای را ضرب گویند پدر دختر آمد پسر را زد و از کلکین پاین انداخت و گفت ای را تقسیم گویند [ 92/01/14 ] [ 10:48 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
مردی میره پیش داکتر میگه داکتر صاحب یک تکلیف برایم پیش شده هرکس گپ میزنه میشنوم اما وقتی که زنم چیغ میزنه و غالمغال میکنه نمیشنوم داکتر میگه برو بیادر ای تکلیف نیست سر تو رحم خدا شده [ 92/01/14 ] [ 10:45 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
روزی یک همسایه ملا نصردین پیش ملا میاید و میپُرسد که اگر آدم تبر همسایه خود را گم کند چی سزایی دارد؟ ملا که بسیار مصروف بود گفت: هیچ گپی نیست یک تبر پروا نداره, همسایه اش گفت: تبر تان را که برایم قرض داده بودید... هنوز گپش تمام نشده بود که ملا گفت: صبر کو که در یک حدیث هست حال یادم آمد هر تبر ملا والتاوانُ ولو کانه دو قاته [ 92/01/14 ] [ 10:40 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
شاگرد از معلم سپورت پرسید: استاد اگر در مسابقۀ فوتبال باد توپ در هوا برود چه اتفاق میفتد ... ؟استاد گفت: برو بچیم خوده لوده لوده نساز ... هر چیزه خیال خود نکو که خیز میزنی بادت میره [ 92/01/14 ] [ 10:39 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
بچۀ شهری که کمود را دیده بود از پدر خود پرسان کد که پدر جان چرا یگان خارجی ها سر کمود اخبار میخوانند؟ پدرش گفت : بچیم بخاطری که اگر در اخبار کدام خبر وحشتناک و خطرناک باشه پطلون خوده چتل نکنن [ 92/01/14 ] [ 10:38 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
روز یک نفر سر هدیره ها نشسته بود ، ناگهان گوزش رفت ، چرسی شنید و گفت : بابیم دیگه که سر هدیره ها آمدی کونت را در سایلنت .سکوت. بان ... [ 92/01/14 ] [ 10:37 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
در یکی از سال های قدیم روزی یک خانم برای بار اول صورت خود را در آیینه دید و بسیار وارخطا شد و خوشوی خود را صدا کرد و گفت: شوهرم زنی دیگر کرده، خوشو اش هم وارخطا به طرف آیینه دیده و گفت: تشویش نکن نسبت به تو پیر است. [ 92/01/14 ] [ 10:36 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
یک نفر ملا نصرالدین را گفت دیشب خانه تان چه گپ بود نصف شب سر و صدا شد، ملا گفت هیچ من و زنم جنگ کرده بودیم، زنم کالایم را ازبالا انداخت پایان ، همسایه گفت افتادن کالا خو اینقدر صدا نمی کند، ملا گفت من هم داخل کالا بودم. [ 92/01/08 ] [ 11:15 قبل از ظهر ] [ خنده خنده خنده ]
|
| |||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||